مباحث هوش مصنوعي فلسفه و زبان و هنر و ادبيات و موسيق و فيلم و مواد مرتبط |
ریلکه همیشه شاعر شاعراس برا من. زبونش منو مست میکنه. مخصوصا اگه شعراشو با صدای اسکار ورنر گوش بدم که میدم. چرا من شاعرای آلمانی رو بیشتر میپسندم؟ خوب راستش جواب واضحی ندارم. دارم بودنبروکتوماس مان رو میخونم. نثر توماس مان معرکهس. بخونین. تو این لذت اگه میخواین میتونین با من شریک شین. قبلا فارسیشو خونده بودم الان وقتشه اصلشو بخونم و بشنوم... شاد باشید
...
رفتار با زن یا شوهر در زندگی مشترک دیگه از یه درک کامل از رفتار با انسانا نمیاد بلکه از 4 تا نسخه فست فودی میاد که عملا منجر به تحمل زندگی میشه و نه شور زندگی.
یه سری چرندیات در افواه عامه هست و مخصوصا مردا که اصولا با واکاوی معلوم میشه از ناکجا میان. همه له له میزنن که ازدواج کنن(تقریبا) و بعدش هم بسته به موقعیت همه شاکین که کلی از امکانات و استعدادا و زمان و ... صرف زندگی مشترک که وظیفه س میشه و به هیچ کاری تو زندگیشون نمیرسن.
نظرمن اینه که این آدما اصولا قبل از ازدواج هم هیچ کاری نداشتن الا وقت گذرانی و کشتن وقتی که نمیدونستن چه جور باید سپریش کنن.
و بعد یه مدت بیماری پنهان و کشنده ای میاد سراغ ماها و شاید شماها و شاید همه. وقتی که از غم نان گذشتیم و به یه خرده بوروژوا بدل شدیم تازه اول بدبختی هاییه که مارسل پروست به زیباترین صورت اونا رو روایت کرده.
زمان باید به هر صورت نابود بشه و فرد دیگه تحمل خودشو نداره. اصولا نمیدونه که غیر از کار اقتصادی روز چه کاری باید بکنه. هرگونه چیزی که وابسته به موقعیت و پرستیژش باشه باید فست فودی تامین شه و تعمیر شه. حوصله هیچ کار اساسی رو نداره و اصولا اگه جوونیاش تق و توقی میکرد و کتابکی میخوند یا یه فیلم و موسیقی جدی رو میدید و گوش میکرد حالا همه چی باید ضمنی باشه و تمرکز مطلقا لا ممکن.
ادامه دارد
من شرقیم کاریش هم نمیشه کرد و نمیخوام که تغییرش بدم. شرقی یا غربی بودن به قول یه مرحوم نه فضیلته و نه رذیلت. اما موضوعی که به نظرم قابل گفتنه ولی اصلا جالب نیست اینه که تو همین نسلهای نزدیک من اتفاق نامیمون (نا خجسته ای) افتاده و اونم اینکه گسست از سنت اتفاق افتاده و خود این نسلها هم که چیزی ندارن. قدیما پشت اندرپشت سنت همه چیزو مشخص میکرد. این سنت فقط خاص شرق نبوده و نیست. تو سوئد بچه که بزرگ میشه 99.9 امور براش از قبل آماده و مسائل حل شده هستن ولی اینجا 0 درصد. تو سوئد به عنوان مثال زاویه ای که بچه باید چنگال رو باهاش بگیره و به بشقاب غذاش حمله کنه ثابته و اگه تخطی کنی واویلا. اینجا هیچ اتفاقی نمی افته اگه در عرض 10 ثانیه تصمیم بگیری به جای قاشق غذاتو با چوب چینی (به جای قاشق ) بخوری.
همه این نسلهای گسسته فکر میکنن با 2 تا مجله راه زندگی که تو اتوبوس خریدن و ورق زدن و 4 تا برنامه صبح به خیر ایران و مشاوره با دکتر ذیقمی مسئله حله و اونا راه تربیت بچه و رفتار با زن و شوهر و مادر و ... رو کاملا به صورت علمی یاد گرفتن و 10000 سال سنتی که به بابا مامان یا بابابزرگ و مامان بزرگشون رسیده کشک....
این تجربه قبل از شهرستانها در تهران اتفاق افتاد و یه بچه سالاری و زن(ابزار)سالاری زننده شکل گرفت که محصولاتش مدتهاس در خیابون های تهران قابل مشاهده ن. آدمهایی که تنها چیزی که تو زندگی دارن بهش افتخار کنن شهریه که توش متولد شدن. شهری ناهمسان و بی هویت به اسم تهران.
زوجهای جدید بلا استثنا فکر میکنن که بچه شون به زودی شق القمر(بسان اعراب) میکنه و هسته اتم منتظر محصول اوناس ولی زمان باید بگذره...
زن از جایگاهی که در سنت شرقی (و نه اسلامی) داره مهاجرت میکنه به ناکجا. جایی بین ابزار بودن و سرگردان بودن. دنبال حقوقی میره که در واقع خودش هم اونا رو نمیخواد. حقوقی که یه جای دیگه تعریف شدن. زن میشه یه واژه سرگردان و کنده از متن. واژه ای بی معنی یا بسیار معنی. معنی تک و وامانده. اشاره به هیچ یا ناسازه. دیگه زن یه واژه کلیدی در یه متن نیست و با نبودنش تک تک اجزای متن از هم گسیخته میشن و اونوقت تو میمونی و سرگردانی در دنیای بی معنایی که تو همون معنای غیر متافیزیکی رو هم که زبانی چند هزارساله بود ازش گرفتی.
تربیت تبدیل میشه به training و اصولا بچه هیچ چیز تست شده ای که متناسب با جریان تحول فیزیکیش باشه ممکنه دریافت نکنه و یا اگه باشه هم تصادفی این اتفاق میافته.
زن داری و شوهرداری عملا باشعارهای دوستی دوطرفه و اشتراک و تفاهم و میلیون واژه بی معنی دیگه جایگزین میشه و اصولا عشق شرقی که به فنا میره هیچ همون زناشوئی شرقی هم با گرته برداری ناقص غرب که از سریال ها و مجلات میاد نابود میشه.
عشق شرقی رو افراد کمی شاید تجربه میکنن. جنبه ای از اون که روایت شده همه حاکی از عشق محال و دست نایافتنیه و دلیلش هم اینه که اونایی که رسیدن به معشوق پرداختن و دلیلی هم برای روایت ندیدن. یه چیزی شبیه روایت تاریخ از دهان فاتحان که اینجا معکوسه و روایت تاریخ عشق همیشه از دهان مغلوبانه.
سردرد عجیبی دارم شاید به خاطر اینکه باز باید ..... به هر حال آدمی در عالم خاکی تا حالا به دست نیومده. دنبال اینیم که عالمی دیگر بسازیم و زنو آدمی. بحث بحران هویت یه معنیش اینه که آدم هیچ هویتی نداشته باشه و دورانی که میتونسته شخصیت خاص خودشو شکل بده ویلان بوده و حالا میاد و دنبال اینه که یه هویت برا خودش جعل کنه.
کاریست عبث. هم خودت یه بازندهای و هم همة کسایی که فکر کردن تو با شخصیتی و هویت داری. اونا هم آب در هاون کوفتن و باد به غربال پیمودن.
سرنوشتت به قول پیرزنا همین بوده
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|